باریکه هایی رو به تو ،
در هجومی از فقر
نمی دانم،نمی دانی
و دستهایی از ترک مومن شده،
درعصری شبیخون زده از رنج
می دانم،نمی دانی
بر بی راهه ات نیز، دام ها گسترده ام
گم شدی
می دانم،می دانم
من هایت به فریبم بردند
نمی دانی،نمی دانی
وتو باز در فتح پنجره ای،
دستهایی را به فراموشی بردی
می دانم،میدانی