وآغاز...
هوايی سرشار
پروانه ای فرسوده در حسرت بودن و
مست لوليدن و
پروازی تا اوج...
نداها تنيده در نور می رقصندو
می بالند و
می نالند...
و باز هم دستی که سر بلند کرده آرام
پنجره ای که گشوده شده به حجمی سبز از شعور و
ميدانی متلاشی و
شمعی جان گرفته ...
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 14:28  توسط سیب کال
|
