بغضم را قطره قطره می ریزم در قلکی دنج
آبش می دهم
نانش میدهم
وگهگاهی از سر بی حوصلگی شاید ،
نوازشش کنم.
در بغضکم راه می روم
نفس می کشم
می نویسم
و گاهکی زندگی...
ظهری داغ یا که شاید غروبی نارنجی
ازسر فرسودگی و فرسودگی
قلکم را می شکنم آرام...
همه چیز روی خطی مستقیم راه می رود،حتی
نگاه لرزان پسرک آدامس فروش...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت 11:40  توسط سیب کال
|