...
شبي كه توهم مرا زائيد
به گمانم شبي بود سردو خسته از شتاب
در دستهاي بسته از لج و كشيده ام
وحشت رسوايي را كاشت
به گمانم پستان ترس را بارها مكيده باشم
جلادان عريان شده از دروغي سبز
فرمان ايست دادند، به پاهاي نطفه بسته ام
و من
تا ابد آوار فرو ريخته از گناهم را
همچو گنجي پوسيده مي كشانم با خود
مرموز،سخت،ازاينجا،به آنجا
به گمانم آن سالهاي سياه سفيد خط خطي
همبازي سيب كالي بودم،ولگرد
كه حيثيتش را موريانه ها به تاراج داده بودند
آن جغد عينكي حريص
كه شبهايم را قطره قطره با خود مي برد
هنوزم بر ديوار بي جدار خانه ام نوك ميزند
به گمانم آمده است،منت كشي دختركي بي شب
به گمانم سايه ها بودند، ماما
و دروغكهاي گلي بابا
به گمانم مادر بزرگ قصه اي گنديده
مرا ريز ريز بافته با نا يافته
به گمانم آن دستهاي نا مرئي سفيد
هنوزم مي بافند،موهاي كوتاه شده ام را
زير گرماي مطبوع بخاري
پاي شب قصه هاي پيرزني تنها