از تماشایش به شرم نشسته ام
غرق در بی راهه
ریشه هایی آفت زده
و دستهایی کوتاه،تا لمس یک نفس بهت زده
و ماه مهربانی که دامن گسترده تا سایه ی پلک هایی شوق زده
وافسوسی که بوی سوختگی می دهد.
گناهی همسایه ،
مرا با خود می برد.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 3:28  توسط سیب کال
|